Home Contact Sitemap

راه من

ترانه مال مردم نت به نت، پیدا ولی گم بود

My Way

rss feed technorati fav

پیشنهاد

Firefox 3
وردپرس فارسی

من

آگهی

آرشیو

موضوعات

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa

counter

Performancing Metrics Blog Statistics

RSS خوشمزه

RSS گوگل‌شیر

خوراک‌رولینگ

     

نوشته‌های اخیر

نظرات اخیر

RSS جعبه‌ی موسیقی


واژه‌ها را یک به یک کنار هم گذاشت. دستانش نه پینه بسته بود همچو کارگران آفتاب‌سوخته‌ی کویر، و نه می‌توانست آن‌چنان مقدس باشد مثل مردمی که از زندگی خود می‌زنند تا به دیگران زندگی ببخشند. واژه تمام راه او بود...

آهای دختر چوپون

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در طنز

مردم دهکده‌ی جوبیلیو کانزاسیا در جنوب شهر بورلی‌لامپور از ایالت کالیفرنیا دیروز میزبان رئیس جمهور آمریکا بودند. جرج دبلیو بوش که اخیرآ طرح جامع کشاورزی با آبیاری کتره‌ای را برای بررسی به دست گاوچرانان اصیل آمریکا سپرده است، تصمیم گرفته است در این ماه‌های آخر ریاست جمهوری خویش یک یه یک به تمام روستاها و دهکده‌های موجود در ایالات متحده سر زده و به مشکلات تک تک مردم محروم رسیدگی کند.
وی در پاسخ به خبرنگاری که هنگام ورود او به جوبیلیو کانزاسیا از او در مورد علت این حرکت اخیرش پرسید، پاسخ داد: “دوران چپاول‌گری و شیره مالاندن به سرهای مردم تمام شد، سناتورها و معاونین من هر کدام در چرخاندن کازینوهای وگاس و همین‌طور تجارت اسلحه و فشفشه و بادکنک دست دارند. آن‌ها چه می‌فهمند که این پیرمرد، بله همین پیرمرد چه رنج‌هایی زیر سایه‌ی قمار آن‌ها کشیده است؟ من تصمیم گرفتم خودم به شخصه به مشکل تک تک این مردم رسیدگی کنم، گذشت آن زمان که شورای شهر و فرمانداری و شهرداری و استانداری داشتیم. عصر عصر سرعت است، من نامه‌های مردم را قبل از اینکه نوشته شود پاسخ خواهم داد. می‌بینید حتی از ای‌میل هم سریع‌تر است.”
پس از ورود بوش به این دهکده‌ی محروم، پیرزنی ۹۰ ساله که در آستانه‌ی مرگ بود از جای خویش برخاست و در میان تعجب همگان با همسر خویش جلوی چشم رئیس جمهور تانگو رقصید. مردم این را معجزه‌ی رئیس جمهور قلمداد کردند.
مردم جوبیلیو کانزاسیا که از حضور رئیس جمهور در جمع خودشان شگفت‌زده بودند و از ذوق چشمانشان حدقه ترکانده بود، قبل از اینکه رئیس جمهورشان لب به سخن بگشاید، در یک سرود دسته‌جمعی با ریتم “آهای دختر چوپون” خواندند:
آهای جرج دبلیو بوش
آهای جرج دبلیو بوش
جوونای ما رو کشوندی توی سوراخ موش*
از این خون، به اون خون
خیلی آقایی به مولا
دمت گرم لوطی
پس از این استقبال گرم، ملت هدایای خود را به رئیس جمهور خود تقدیم کردند:
ماری آنتوان چخوف: یک پارچ شیر تازه‌ی گاو
جرج لوییجی کولینا: یک دستگاه الاغ مجهز به ترمز ای‌بی‌اس
سامانتا پازولینی: شش‌لولی باقیمانده از نس جمجمه‌بازان
و …
در آخر دخترک کوچکی به نام جودی آبوت جونیور، شعر زیر را برای رئیس جمهور خواند:
هی یو مادر..کر بوی آف امریکا
خوش اومدی به شهر و دیار فلک‌زده‌ی ما
که با لبخند رئیس جمهور جرج دبلیو بوش تقدیر شد.
پس از آن جرج بوش به پذیرایی از مردم دهکده و رسیدگی به مشکلات آن‌ها پرداخت که مهم‌ترین آن‌ها در زیر می‌آید:
- دختری دارم ۳۰ ساله که در شهر تحصیل می‌کند، خواهان بازگرداندن او به دهکده و برگزاری مراسم ازدواجش با پسرعمویش هستم، مبادا که بترشد.
- خواهشمندم دستور بدهید، بودجه‌ای برای بازسازی کلیسای دهکده اختصاص داده شود تا من و فرزندانم هر روز دعاگوی شما در این مکان روحانی باشیم.
- کاش می‌شد گفتگوهای تلویزیونی شما تعدادش بیشتر می‌شد، دلمان برایتان تنگ می‌شود.
- خر من دو، سه روزه یونجه نخورده، پس چرا خرم نمرده.
و …
رئیس جمهور “جرج دبلیو بوش” در پایان این سفر سرزده و غیرمنتظره‌ی خویش به این منطقه‌ی در حالی که لبخند از روی لبانش محو نمی‌شد گفت: “ما هر چه داریم از همین مردم ساده و بی‌ریا داریم، این سفر هم برای من مفید بود و خیلی از مشکلات مردم را از نزدیک لمس کردم و هم احساس کردم برای مردم روحیه‌بخش بود و شادی در چشمانشان از دیدن من موج می‌زد. چرا نباید این شادی همیشگی باشد؟ اصلآ باید مملکت را داد دست این مردم. طرحش رو هم خودم می‌فرستم مجلس اصلآ، با سناتورهای گاوچرون هم صحبت می‌کنم که مخالفتی نکنند. دوران زورگویی تمام شده. دیدید آن دخترک چه احساس قشنگی داشت. آن پسرک دو روزه را دیدید، دائمآ به من چشمک می‌زد. شما که درک نمی کنید. دشمنان آمریکا هم درک نمی کنند. آن ها فکر می‌کنند ما به فکر تسخیر جهانیم. ما قلب‌های رئوفی داریم. از همین کاندوی خودمان بپرسید در دهکده راجع به من چه می گفتند. چشم دشمنان کور. از این به بعد هر روز را در میان مردم روستاها خواهم گذراند. آی مردم من خاک پای شما هستم”

*صدام

یک نظر » . ۳م مرداد, ۱۳۸۷

جلب توجه

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در حرف

برای جلب توجه، تصادف کن.

۴ نظر » . ۲۹م تیر, ۱۳۸۷

غبار رو هوا منم

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در عاشقانه

از سر انگشتانت تا سوی چشمانت، همان چشم‌هایی که دوست داری آبی باشد و نیست. و نیست که من دوستشان دارم. داشتم می‌گفتم. می‌روم از نوک انگشتانت با بوسه تا سوی چشمانت. چشم‌هایی که آبی نیست اما آسمان است. کمی نگاهم کن. بگذار زندگی همینجا باشد. میان ما که فاصله‌ای هست و نیست. هر چه واژه می‌بافم سیاسی و اجتماعی و عاشقانه، به تو که می‌رسم لایق تو نیست. هیچ ندارم برای تو. اگر می‌گویم جانم فدای تو، دروغ می گویم. جان که چیزی نیست. حرفش یاوه است. فدایی تو در حرف نمی‌گنجد. باید چیزی باشد که هم‌سنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر می‌کنم، دوستم داری. از سرم زیاد است. از حضور حادثه‌ی تو چقدر زنده‌ام.
بالغ تویی، عاقل تویی، صوفی و اهل دل تویی
مشکل منم، غافل منم، درمان هر مشکل تویی
خاک تویی، زمین تویی، غبار رو هوا منم
منزه و پاک تویی، به حیله مبتلا منم*

*حضور حادثه/هاتف

۳ نظر » . ۲۷م تیر, ۱۳۸۷

پادکست ۴: شاملو

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در ترانه‌بازی, شعر من, پادکست

اگر بخواهم درگیر وزن و عروض و قافیه شوم، شاید هیچ‌گاه ترانه‌هایم به دل خودم ننشیند. مفهوم ترانه برایم مهم است. نوشتن ترانه گاهی ساده می‌شود، مثل ترانه‌ی شاملو، شروع که کردی به نوشتن، هی می‌خواهی تمامش کنی. هر چند این تمام کردن یک ماه یا بیشتر طول بکشد. دلت با ترانه است. لذت دمادم است. واژه‌سازی که می کنی زیاد غلط نمی‌چینی. برای همین است از ترانه‌ی سفارشی همیشه می‌ترسم.
به خواهش دوست عزیزم پاپک این پادکست کمی متفاوت‌تر است. شما عکس دست‌خط ترانه را هم در زیر می‌بینید. البته پیشنهاد پاپک برای موسیقی متن کاری از موتسارت (موتزارت) بود که به ترانه هم بیشتر می‌نشست اما به دلیل مدت زمان کوتاه‌ترش از ترانه مجبور شدم موسیقی متن را عوض کنم.
امیدوارم صدای من ترانه‌‌ای محبوب خودم رو خراب نکرده باشه.

 
icon for podpress  Standard Podcast: Play Now | Play in Popup | Download

دانلود - کیفیت بالا (۲.۷۷ مگابایت)
دانلود - حجم پایین (۷۳۰ کیلوبایت)

توضیح: به دلیل اینکه سایت اودئو چند وقتی است مشکل پیدا کرده است، این بار از این سایت استفاده نکرده‌ام.

۱۳ نظر » . ۲۳م تیر, ۱۳۸۷

رد شو از ترس و به سایه بگو نه

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در اجتماعی

ترسی دمادم همیشه با ماست. در هر موضع و مکان. چه جامعه‌ی مجازی و چه جامعه‌ی حقیقی. یاد گرفته‌ایم قبل از اینکه حرفی بزنیم از واکنش دیگران نسبت به آن بترسیم. صحبت ضرب‌المثل نیست که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. حرف چیز دیگری‌ست. از ابراز عقیده می‌ترسیم. از اینکه نظرمان مخالف نظر دیگران باشد، می‌ترسیم. یک جا می تواند انتقاد از دین باشد یا برعکس یک جا می‌تواند در حمایت از دین باشد. صحبت همین ترس است که گلوی آدم را خفت می‌کند.
در همین وبلاگ شاید، در خانواده شاید، در اجتماع شاید. ترس که باشد سانسور می‌آید. سانسور که بیاید، قتل صورت می‌گیرد. قتل واژه، قتل نظر، قتل عقیده. حرف‌های پدر را بی جواب ‌می‌گذاریم به نشانه‌ی احترام، کمی که پیش می‌رود این احترام می‌شود ترس. از توهین شدن به عقایدمان هم می‌ترسیم. آنچنان در عقایدمان قدرت نداریم که حتی اگر به آن توهین هم شد، دست نگه داریم.
همیشه سعی کرده‌ام ترسی از حرف زدن به خودم راه ندهم. اما گویا در وجود آدم رخنه کرده است این ترس. از مسخره شدن می‌ترسیم؟ دلیلی نمی‌بینم. رک و روراست بگویم در این ضرب‌المثل غرق شده‌ایم: “زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد”
حالا گیوتین ترس لحظه به لحظه به گردن نزدیکتر می‌شود، گویا ترس از خدا هم به ما نزدیک‌تر است. می‌آید، به اسم یک لایحه، به اسم یک قانون، به اسم یک دستور. یک قتل عام اتفاق می‌افتد. واژه‌ها در گور دسته جمعی دفن می‌شوند. کسی از کسی انتقاد نمی‌کند. کسی از کسی حمایت نمی‌کند. رخوت نفوذ می‌کند. حمایت‌ها صوری، انتقادها صوری. حرف اختراع نمی‌شود. حرف تکرار می‌شود. خیانت به کلمه صورت می‌گیرد. ترس سایه‌ی خودش را بر سر ما پهن کرده است. چقدر ساکتیم. سکوت علامت رضاست؟ سکوت یعنی مرگ.

یک نظر » . ۲۱م تیر, ۱۳۸۷